حكيم زجاجى
448
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز عشقش ندارم شب و روز خواب * زنى نيز دارم نژند و خراب نماندست دندانش اندر دهان * وز اويست بر جان من اندهان 45 بميرد چو من بنگرد روى ماه * شود دهر بر هر دو چشمش سياه شب و روز من را نگهبان بود * نگهبان بنده به پنهان بود دو سال است كان سرو سيمينبدن * در آن خانه باشد به نزديك من گر افتد مرا بر نگارين نظر * فتم از بد پيرزن در خطر نماند كه تشنه خورد آب سرد * دل من ازاينروى باشد به درد 50 مگر دوش همسايهاى مرده بود * ورا « 1 » چرخ سوى عدم برده بود زنان محله به فرمان شوى * ز خانه برفتند يكسر به كوى زن پير ما نيز خوش . . . رفت * از آن خانه ناگاه . . . رفت بيازيد و بگرفت دست كنيز « 2 » * به بالاش برد آن زن بىتميز يكى منظرى بود بالاى در * درى داشت در كوى بر رهگذر 55 كنيز مرا پيش آن در نشاند * سخن هرچه بودش بر او برفشاند برون كن به دو گفت از اين جاى سر * ز بالا نظر كن به من مىنگر اگر سر بپيچى ببرم سرت * به دشنه ز . . . بدرم برت برون كرد سر از دريچه به راه * در آن كوى مىكرد مهرخ نگاه چو شد پيرزن در نشستم چو سنگ * به بالا شدم همچو غران پلنگ 60 ورا ديدم استاده در چار ( ؟ ) جاى * ز من دور شد دانش و عقل و راى فرو كردم ابزار پايش به دست * بر او رفتم آنجاى چون پيل مست چو از مهر آن ماه مىسوختم * بدانسان كه رسم است بسپوختم « 3 » چو در اندرون رفت نيمور من * ز بالا فتادم در آن انجمن ميان زنان هر دو تن سرنگون * فتاديم دلخسته در خاك و خون 65 زنان سربسر نعره برداشتند * گرفتند ما را برافراشتند بكشتند ما را به سيلى و سنگ * مرا بوق برنا دماند به جنگ به صد حيله زآن قوم بگريختم * به خاك اندر از ديده خون ريختم
--> ( 1 ) دل ( 2 ) گير ( 3 ) ميسوختم